داستان هزارو یک شب

خرید بک لینک

این داستان یه عاشق که همیشه دوستش داره:

من عاشق یکی شدم از بچگی می شناختم ولی هیچ احساس بهش نداشتم تا سال ۸۸ ۱۳یه روز پاییزی بود طبق معمول بی کار بودم تا عصر که می رفتم مدرسه و روز یعدش یه روز خوب وحس عاشقانه داشتم که حسش می کردم عزیزترین رفیقم که همیشه باهم بودیم صبح ساعت ۱۱ بر گشت بود خونه و بعدش اومد دنبالم گفت بیا بریم سر راه مدرسه دخترانه اولش گفتم نه و مثل همیشه حرف اون بود ورفتیم سر راه کنار خیابان ایستاده بودیم دخترا از مدرسه آزاد شدن یهو چشم بهش اوفتاد به رفیقم گفتم عاشق شدم به قول عاشقا با اولین نگاه عاشقش شدم گفت بیا دنبالش بریم گفتم باشه رفتیم و رفیقم گفت شماره بهش بده یه لحظه رفتم توی فکر آیا جوابم می ده یا نه!رفیقم گفت چی شد گفتم هیچی بی خیال و رفتیم خونه بعد ظهر یهو خوابم برد خواب اونو دیدم یهو بیدار شدم احساس خاصی داشتم فکرم شده ذکر اون انگار دنیا رابهم می دن تا به خودم اومدم دیدم بدجوری عاشق شدم بعدش همه کسم دوست عزیز م واسه ی اینکه دلم گرفته نشه در مورد سیران دروغ های می گفت منم می خندیم تا روزی بهترین رفیق زندگیم عوض شد یهو وقتی بر می گشت خونه من مثل همیشه جای همشیگی رفتم همدیگر را دیدیم سلام کردم جواب سلام من و نداد تعجب کردم چرا واسه ی چی؟منم باخودم گفتم حتما عصر واسه ی کوچه گردی میاد دنبالم ولی اقای نامرد پیداش نشد دلم هم گرفته بود بد جوری احساس بدی داشتم ازش نا امید شدم انقدر تنها می شدم که بدجوری عاشق می شدم بعضی وقتا اگه نمی دیدمش فکر می کردم دارم میمیرم دلواپسی هام زیادتر می شد مشکلات روسرم مونده بود داغون شده بودم همیشه فکر تو می شدم پیام عاشقانه واست می فرستادم تا شمارتو گیر آوردم خیلی طول کشید لحظه شماره ی می کردم یه روزی یه رفیق قدیمی را دیدم گفت بیا یه دوری بگردیم یهو چشم به خونه سیران افتاد رفیقم گفت چی شده منم گفتم هیچی اون گفت خجالت نکش منم گفتم عاشق کسی شدم اونم گفت فهمیدم سیران را می گی گفتم آره اون گفت شماره اونو می تونم واست گیر بیارم منم گفتم از خدام می خوامش گفت شرط داره گفتم هر شرطی باشه قبول دارم :۱-قسم بخور اسم منو هیچ وقت نمیاری گفتم قسم می خورم۲-شرط دوم واسه ی بعد گفتم باشه...گفت سر هفته بهت زنگ می زنم گفتم باشه سر هفته رسید بهم زنگ زد یه جای قرار گذاشتیم سر ساعت رفتم اونجا بود گفت شرط دوم ؟گفتم باشه گفت بیا بریم یه پیتز ا واسم بخر بعد ازاون چیز های مغازه به حساب من خورد بعدش شماره سیران را بهم داد منم زنگ زدم اما بر نداشت عصر یه پیام فرستاد شروع شد پیام های عاشقانه ی من تا بعد از روز والنتاین یه اس مس واسش فرستادم درمورد والنتاین که توی اس مس یه امضای که حرف انگلیسی نوشته بودم یادم رفته بود پاکش کنم فرستادم بعد از نیم ساعت گذاشت یه پیام اومد واسم که نوشته شده بود سلام کاک اسماعیل؟یهو زبونم قفل شده بود استرس زیادی پیدا کردم منم تو رویا رفتم تحریک شدم با پیام اون منم یه اس فرستادم چیه می ترسونی اونم گفت به داداش سامانم میگم منم با خنده نوشتم تهدید می کنی از اون وقت به همه اش تو عالم حپروت بودم دیگه کم کم دچاره افسردگی می شدم همیشه با یه بهونه می خواستم از کنار در خونه اشان رد بشم دیگه خستگی هام شروع شد و زخم زبوناش شروع شده ولی من هیچی نمی گفتم اما هنوز توی روش مونده بودم اولای خرداد امتحانات شروع می شد و یه بهونه ی پیدا کردم روزای تعطلیی برم سر کار تا از فکرم بر بیرون اما فرقی نمی کرد بعد خانوادم تصمیم به کوره خانه گرفتند و رفتند و من امتحاناتم هنوز تموم نشده بود مجردی تو خونه مانده بودم و روزی تعطلیی سر کار می رفتم و وقتی برمی گشتم خونه باید یه سر ی خونه اون می رفتم تا حداقل نگاهی بهش بکنم اما فایده ی نداشت یه روز اخرین امتحان را دادم بر گشتم خونه بعد از اون تنهی از خونه شون رد می شدم بر میگشتم عصر یه رفیق زنگ زد و باهاش از کنار خونه اشان رد می شدمتا نزیکای غروب که می خواستم رد بشم رفیقم گفت نگاه کن سیران را تا چشم بهش اوفتاد دیدم روبر با پسر حرف می زنه انگار آخرای عمرم را دیدم قسم می خورم یهو قلبم به درد اومد رفیقم گفت چی شده گفتم هیچی شب اومد دلم درد می کرد به فکر نامه اوفتادم هر احساس که بهش داشتم تو نامه ذکر کردم فرداش که بار سفر را بستم نامه تو دستم موند اما هر چقدر دور خونشون رد می شدم خبر ازش نشد و منم که می رفتم حالم خراب می شد و به نزدیک ترین رفیقم گفتم عصر نامه را به جای من به او بده گفت باش و وقتی سوار اتوبوس شدم دلم همه اش داشت گریه می کرد رسیم به مقصد خانوادم را دیدم اما هنوز از یادم نمی رفت بهد زود به رفیقم زنگ می زدم و می گفتم نامه را بهش دادی اونم می گفت نه هنوز ندیدمش یه روزی با خانودم کار می کردم دلشورم شروع شد اما با عصبانیت کار می کردم که گوشیم زنگ خورد منم زود جواب دادم دیدم رفیقم بود اونم گفت خبر بدی واست دارم منم دلشورهام تموم نمی شد گفت نامه را ازم نگرفت منم گفتم نامه را واسم نگه دار اما هنوزم که هنوزه تودلم به یاد اون که هست دیگه حرفی درباره ش ندارم<strong>هزارو</strong> <strong>یک</strong> <strong>شب</strong>

شهر حسودی...

ما را در سایت شهر حسودی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 5:22

صفحه بندی