از روزگار گرفته تا قد بی وفای عشق گله دارم از کجاش بگم که این غم زده آروم بشه این عشق بی منت چرا هیچ کس نخواست و از روزگار جا موندم. عشقم تو بی کسی مانده تو مرداب دل بدجوری گیر کرده و از چی بگم از کی گله کنم چر این حقیقت های روزگار به دل ما ننشست و این حقیقت هی امروز از دروغ و غرور تشکیل شده عاقبت عشق غم شده به تباهی اومده گله کنم از عشق بی گناهی که داشتم و به نفرت و خشم تبدیل شده دل پر از درد و رنج روزگارست با هیچی هم خاموش نشد انقدر دلم نفرت گرفته وقتی که کسی را می بینم به خاطر عشق دروغ می گوید دوست دارم گردنشون را بشکنم اخه تا کیه غرور را نمی زارید کنار مثل بدبخت و گدا دورویی و دروغ می گید ای آدما یاد بگیرید عشق را با دل پاک به دست بیاورید و به هم دیگه دروغ نگوید که آخرش به تباهی می کشد